تبلیغات
آموزش در شاهین ارواح - شعر عاشقانه به این وبلاگ خوش امدید                                www.bichareh-bikareh.mihanblog.com                              به این وبلاگ خوش آمدید
خبرنامه

شما می توانید با وارد كردن ایمیل خود در این قسمت از به روز شدن این وبلاگ با خبر شوید .

پیغام مدیر

با سلام دوستان به علت فیلتر شدن وبلاگ قبلی www.bichareh-bikareh.mihanblog.com این وبلاگ ادامه کارش رو از اینجا شروع می کنه من پر روتر از اینهام که بزارم دولت دسترسی وبلاگم رو واسه یه سری غیر قابل دسترسی کنن

نظرسنجی
وبلاگ جدید چه طور






آدرس های دیگر وبلاگ

1bichareh-bikareh1.bigestblog.com 1bichareh-bikareh1.mihanblog.com 1bichareh-bikareh1.muslimblog.ir 1bichareh-bikareh1.MyBlog.ir 1bichareh-bikareh1.persianhackers.com 1bichareh-bikareh1.weblog.sh

امکانات وبلاگ

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

 

لوگو کده وبلاگ
لینك به ما


لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی

آمار و اطلاعات
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل بازدیدها :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه



عکس تصادفی

 

سخن روز

 

شاهین  ارواح       S.H.V
تبلیغات و  بنر




با سلام دوستان کسی میخواد تبادل لینک کنه با وبلاگم لطفا توی پیام نگار با ادرس وبلاگ بنویسه البته مختصرشو تا زود تر لینک کنم در ضمن دوستان یه خواهش یا بهتر بگم یه تقاظا به نظرتون اینجا چی کم داره من بزارم ببینید همه چیز دارم از ماهواره بگیر تا موبایل با یه نفر همکاری کردم شانس من زود فیلتر شد خواستم اونجا تم همه گوشی ها رو بزارم اما.... می خواین اینجا می زارم

 Powered  by mehrooz.com
در ضمن کسی دعوت نامه opera persiangig pars espice cloop خواست بهش میدم

شعر های عاشقانه برای شما عزیزان عاشق

بچه بودم فکر میکردم خدا هم شکل ماست
 مثل من و تو ,ما,همه,او نیز موجودی دوپاست

در خیال کوچک خود فکر میکردم خدا
 پیرمردی مهربان است و به دستش یک عصاست

یک کت و شلوار می پوشد به رنگ قهوه ای
حال و روز جیب هایش هم ,همیشه رو به راست

مثل آقا جان به چشمش عینکی دارد بزرگ
با کلاه و ساعتی کهنه که زنجیرش طلاست

فکر می کردم که پیپش را مرتب می کشد
 سرفه های او دلیل رعد و برق ابرهاست

گاه گاهی نسخه می پیچد,طبابت می کند
 مادرم می گفت او هر دردمندی را دواست

فکر می کردم که شب ها روی یک تخت بزرگ
مثل ادم ها و من,در خواب های خوش رهاست

چند سالی که گذشت از عمر من فهمیده ام
 او حسابش از تمام عالم و آدم جداست

مهربان تر از پدر,مادر,شما,آقا بزرگ
او شبیه هیچ فردی نیست,نه,چون او خداست

می شود از شر این همه نامردی ها
              به خفقان زیر میز پناه برد
می شود تمام روز را،
در زیرلحافی گرم،به هیچ فکر کرد
آرام گرفت ، خوابید
می توان گوش ها را بست
تا نشنود صدای آوار آب را
می توان چشمها رابست
و به تاریکی رفت
و در عمق فاجعه ترک خوردن دیوار
دیوانه وار خندید
می توان ،آه، آری ، می توان
به آواره های خانه رویایی من خندید
و نور، آن نور سبز،
کز زیر در به چشمان من می خزید
 آیا جز ترنم امید برقلب تنهای من بود
نه ، همیشه انکاری است
 همیشه ذهن زود باور ما
در میان فاصله ها ، رویاهایش را ،
خود کارگردانی کرده است.
بگو مرا چه کرده اند
که این چنین ،
در عمق ساعات نیمه شب ،
             چشمانم رنگ خواب را نمی بینند
گویی که ساعت مرده است
یا شاید من !
   من که جز طنین بالهای پشه ای ،
بر فضای بی کران آسمان نبوده ام
من که مرده ام
           و از مرده ی من ، بتی ساختند
خندان ، شاد ، سربه زیر،

بگو مرا چه کرده
اند
!

نبینم

ای همه آرامشم قلب  پریشانت نبینم . چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم .
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادیت را همچو ابر سوگوار اینگونه گریانت نبینم .
ای پر از شوق رهائی رفته تا اوج ستاره در میان کوچه ها ، افتان و خیزانت نبینم .
مرغک عاشق کجا شور آواز قشنگت در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم .
تکیه کن برشانه ام ای شاخه ی نیلوفری ،اشک غمه بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم.
قصه دلتنگیت را خوبه من بگذار و بگذر ، گریه ی  دریاچه ها را تا به دامانت نبینم .
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دلم تا که سیل اشک را بر گونه هایت نبینم .
تمام شب برای تسکین روحم به سیاهی آسمان خیره میشوم شاید چشمک ستارگان پیراهنش از ناریکی قلبم نجاتم دهد
تمام شب برای ستایش سکوت گوش به آوای شبنم می سپارم
تمام شب برای پرستش پاکی به زیر باران می روم تا از برخورد قطراتش بر کویر صورتم رنگی دوباره بگیرم
تمام شب به خود شب غبطه می خورم
به سکوتش  به سیاهی اش  به زیباییش  به عشق پاکش  و به عاشق بودنش
پروانه تمام شب برای خواباندن فرزندش لالایی می خواند و من من تمام شب به نغمه خوانی اش گوش فرا می دهم
و گل آهسته آهسته به خواب می رود...
و من آهسته آهسته صدای شکسته شدن عشق را می شنوم
و اینجا پایان تازه شدن است

 

طعمش‌تلخ‌بود.
تلخی‌اش‌را دوست‌نداشتیم.
نمی‌دانستیم‌كه‌دواست.
دوای ‌تلخ‌ترین‌دردها. نمی‌دانستیم‌معجون‌است.
معجون انسان‌شدن. گمش‌كردیم.
شیطان‌از دستمان‌دزدید. بی‌طاقت‌شدیم‌و ناآرام.
دهانمان‌بوی‌شكایت‌گرفت‌و گلایه... ‌و
تازه‌فهمیدیم‌نام‌آن‌اكسیر مقدس،
نام‌آنچه‌از دستش‌دادیم،
«صبر» بود !!

 

ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط ظالم شب در تاریخ‌ پنجشنبه 8 شهریور 1386 - 03:08 ق.ظ | نظرات (- -)

http://niloofar-eshgham.blogfa.com      عاشقانه من

چند مطلب اخیر آرشیو شده


امیدوارم از این وبلاگ راضی خارج شوید به امید روزی که خوشحال باشیدو  سر سبز